sleepy
معنی فارسی
خواب الود خواب الوده بي سروصدا خاموش خواب اور سست کند بطي بيحال
معنی کامل و مثالها
/slē´pē/adj.
● خواب آلود، خوابکی
the child is sleepy
کودک خوابش میآید.
● بی جنب و جوش، آرام، بی سرو صدا، کم فعالیت
a sleepy little town
یک شهر کوچک و آرام
● خواب آور
● وابسته به خواب
مترادفها
adjective
1. Drowsy, somnolent, dozy, heavy, inclined to sleep.
2. Somniferous, soporiferous, narcotic, soporific, somnific, slumberous, opiate.
3. Sluggish, inactive, heavy, lazy, dull, torpid, slow.