دیکشنری فارسی

soldier

UKsouldiər US'səuldʒə

معنی فارسی

سرباز تابين سرباز شدن سربازي کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/sōl´jǝr/n., vi.

سرباز، نظامی، لشگری

two Iranian soldiers

دو سرباز ایرانی

all of his soldiers ran away

همه‌ی لشکریان او فرار کردند.

(خاندان‌های مافیا) تبهکار خرده پا، عضو دون پایه

کهنه سرباز، سرباز کارکشته

هوادار پر و پا قرص (شخص یا هدف بخصوص)، سپاهی، مبارز

soldiers in the cause of world peace

مبارزان هوادار صلح جهانی

(در میان مورچگان و موریانه‌ها و غیره) سرباز، جنگنده، جنگجو، مامور دفاع

سربازی کردن

he soldiered in three wars

در سه جنگ خدمت سربازی کرد.

سرسختی کردن، سماجت کردن

از زیر کار در رفتن، رفع تکلیف کردن

workers soldiering on the job

کارگرانی که در کار تنبلی می‌کنند

تعریف انگلیسی

verb
  1. an enlisted man or woman who serves in an army “the soldiers stood at attention”
  2. a wingless sterile ant or termite having a large head and powerful jaws adapted for defending the colony “Verb Frames:” “Somebody ----s” “Somebody ----s PP”

مترادف‌ها

noun
1. Warrior, fighting man, man at arms.
2. Private, common soldier.
3. White ant, termite.

واژه‌های دیگر با معنی «سرباز»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن