دیکشنری فارسی

sovereignty

UKsɔvrəntiː US'sɔvrəntı

معنی فارسی

پادشاهي شهرياري سلطنت اقتدار پادشاهي اختيار مطلق قلمرو پادشاه

معنی کامل و مثال‌ها

/-tē/n., pl.

استقلال، خود استواری، خود فرمانی، خودمختاری

to respect the sovereignty of even small countries

نسبت به استقلال کشورهای کوچک هم احترام قایل بودن

فرمانروایی، حاکمیت، اقتدار، خسروی، خدیوی

then Spain lost its sovereignty over Puerto Rico

سپس اسپانیا حاکمیت خود بر پورتوریکو را از دست داد.

والایی، والا مقامی، بلند مرتبگی

کشور مستقل، کشور خود استوار

تعریف انگلیسی

noun
  1. government free from external control
  2. royal authority; the dominion of a monarch
  3. the authority of a state to govern another state

مترادف‌ها

noun
1. Dominion, supremacy, empire, supreme power, supreme rule, absolute authority, chief sway.
2. Supremacy, supreme excellence.

واژه‌های دیگر با معنی «پادشاهي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن