stateman in authority معنی فارسی زمامدار واژههای دیگر با معنی «زمامدار» plutocrat عضو گروه توانگران زمامدار، دولتمند زمامداريا نفوذ triumvier يکي از سه زمامدار روم قديم، سه نفري. stateman سياستمدار، مرد سياسي، زمامدار plutartchy زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocracies زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocracy زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocratic goverment زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocratical زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار statesman مرد سياسي، اهل سياست، سياست مدار stateswoman مرد سياسي، اهل سياست، سياست مدار