subactivity معنی فارسی قسمت جزء يکان زيردست يک قسمت يا يکان يا موسسه واژههای دیگر با معنی «قسمت جزء» pratitioned data set مجموعه داده هاي جزء بندي شده يا قسمت شده ramentum تراشه، قسمت يا جزء بسيار ريز. portion بخش، جزء، سرنوشت cellular unit يکان جزء جزء، يکان قسمت به قسمت، يکان مبنا principal parts بخش، قسمت، رل subassembly يک قطعه جزء، قسمت فرعي دستگاه