دیکشنری فارسی

suffrage

UKsʌfridʒ US'sʌfrıdʒ

معنی فارسی

راي حق راي حق انتخاب قبول رضايت

معنی کامل و مثال‌ها

/suf´rij/n.

حق رای

women did not have the suffrage

زنان از حق رای محروم بودند.

رای، رای موافق

دعا، استدعا

مترادف‌ها

noun
1. Vote, voice, ballot.
2. Approval, witness, attestation, testimonial.
3. Prayer (as uttered by a congregation in response to a minister).

واژه‌های دیگر با معنی «راي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن