right to vote UKraittouvout معنی فارسی حق راي واژههای دیگر با معنی «حق راي» have a vote حق راي داشتن suffrage universal حق راي عمومي woman suffrage حق راي نسوان. suffragist هواخواه دادن حق راي يا حق انتخاب (بويژه، بزنان) occupation franchise حق راي دادن که کسي در نتيجه اجاره داري پيدا، مي کند manhood suffrage حق راي يا ا انتخاب که بمردهايي داده ميشود که، داراي سال قانوني باشند suffrage راي، حق راي، حق انتخاب affranchise آزاد کردن، حق راي دادن، داراي حق راي کردن