sunken
UKsʌŋkən
US'sʌŋkən
معنی فارسی
فرو ريختن پايين آوردن غرق کردن ته رفتن غروب کردن تنزل کردن
معنی کامل و مثالها
/-ǝn/vi., vt., adj.
● (مجهور) اسم مفعول: sink
● فررفته (در آب)، غرق شده، مغروق، زیر آب
a sunken ship
کشتی غرق شده
● گود افتاده، میان فرود، کاو
sunken cheeks
گونههای گود افتاده
● گود، فرو، کم بلندی تر از اطراف خود
a sunken patio
ایوان گود
● محزون، گرفته، دمغ
sunken spirits
روحیهی مغموم