دیکشنری فارسی

sunken

UKsʌŋkən US'sʌŋkən

معنی فارسی

فرو ريختن پايين آوردن غرق کردن ته رفتن غروب کردن تنزل کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/-ǝn/vi., vt., adj.

● (مجهور) اسم مفعول: sink

● فررفته (در آب)، غرق شده، مغروق، زیر آب

a sunken ship

کشتی غرق شده

● گود افتاده، میان فرود، کاو

sunken cheeks

گونه‌های گود افتاده

● گود، فرو، کم بلندی تر از اطراف خود

a sunken patio

ایوان گود

● محزون، گرفته، دمغ

sunken spirits

روحیه‌ی مغموم

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having a sunken area “hunger gave their faces a sunken look”

واژه‌های دیگر با معنی «فرو ريختن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن