terasse معنی فارسی سکو واژههای دیگر با معنی «سکو» platform سکو، تلواره، سحن benchrest سکو براي تکيه دادن تيرانداز plateform تخت، سکو، صحن captive firing آزمايش سريع سيستم تيراندازي موشک در، روي سکو lift off جهش اوليه موشک يا گلوله هنگام شروع پرتاب، جدا شدن از سکو scaffold چوب بست، تلواره، سکو gradine پله، رتبه، سکو foot-pace گام آهسته، قدم، سکو half-pace شاه نشين، تخت گاه، سکو gradin پله، رتبه، سکو