thoroughpaced
معنی فارسی
تمام کردن کامل کردن انجام دادن کامل بانجام رساندن
معنی کامل و مثالها
/-pāst´/adj.
● (اسب) خوش گام، خوش خرام
● رجوع شود به: thoroughgoing
تمام کردن کامل کردن انجام دادن کامل بانجام رساندن
/-pāst´/adj.
● (اسب) خوش گام، خوش خرام
● رجوع شود به: thoroughgoing
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن