دیکشنری فارسی

thoroughpaced

معنی فارسی

تمام کردن کامل کردن انجام دادن کامل بانجام رساندن

معنی کامل و مثال‌ها

/-pāst´/adj.

(اسب) خوش گام، خوش خرام

رجوع شود به: thoroughgoing

واژه‌های دیگر با معنی «تمام کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن