to addict oneself معنی فارسی خو گرفتن عادت کردن خودرا معتادکردن معتاد واژههای دیگر با معنی «خو گرفتن» accustom خو گرفتن، خو دادن، آموخته کردن acclimatize خو دادن يا خو گرفتن(انسان)، به آب وهواي تازه خودادن يا گرفتن (مردم و، جانور و گياه) acclimate خودادن، عادت دادن (به آب وهواي تازه)، به اب و هواي جديد خو گرفتن savage وحشي، بي تمدن، بي رحم