to come forth معنی فارسی پيش امدن جلوامدن واژههای دیگر با معنی «پيش امدن» beetling اويخته شدن، پوشيده شدن، پيش امدن hang اويزان کردن، اويختن، دارزدن protrude جلو بردن، پيش بردن، بيرون انداختن emerge بيرون امدن (ازاب)، براوردن، طلوع کردن beetle تخماق، کلوخ کوب، زمين سفت کن stick out اصرار کردن، پيش امدگي داشتن، جلو امدن