to come into operation معنی فارسی داير شدن بکار افتادن قابل اجراشدن واژههای دیگر با معنی «داير شدن» revive زنده شدن، نيروي تازه گرفتن، دوباره داير شدن operate گرداندن، بکار انداختن، اداره کردن