to do for معنی فارسی خراب کردن کشتن رسيدگي کردن به واژههای دیگر با معنی «خراب کردن» destroy خراب کردن، ويران کردن، فرو ريختن pull down خراب کردن، پايين اوردن، تخفيف دادن unbuild خراب کردن، بکلي ويران کردن، محو کردن. dilapidate خراب کردن، بحال ويراني دراوردن demonish خراب کردن، ناقص کردن collapsible قابل خراب کردن، فروريختني simple leg ride شگک خراب کردن حريف (کشتي) double foult خراب کردن پي در پي دو سرويس (تنيس) ratten (کارگري را) بوسيله دزديدن يا خراب کردن، افزارش اذيت کردن langrage آهن پاره اي که براي خراب کردن بادبان و اسباب، کشتي بکار ميرود