to draw a line معنی فارسی خط کشيدن حدمعين کردن واژههای دیگر با معنی «خط کشيدن» mark off خط کشيدن redlining خط قرمز کشيدن underline خط زير واژه اي کشيدن underscore خط زير واژه اي کشيدن overscore روي واژه يا رقم خط کشيدن، مشخص کردن scribe نويسنده، دبير، کائب palisade نرده، محجر، پرچين چوبي