to figure out UKtoufigəraut معنی فارسی درامدن بالغ شدن واژههای دیگر با معنی «درامدن» erupt درامدن، منفجرشدن، منفجرکردن repullulate دوباره درامدن، دوباره جوانه زدن، برگشتن eruption of rash درامدن گرمي دانه polish off از جلو کسي درامدن، تمام کردن، خوردن. demilitarize از حالت نظامي درامدن، غيرنظامي کردن. democratization بصورت دموکراسي درامدن. Gothicize بسبک گتيک درامدن يادراوردن transmigrate در تن ديگري درامدن يا مجسم شدن، تناسخ کردن، کوچ کردن caramelize بصورت قند سوخته درامدن يا دراوردن. enter داخل شدن، درامدن، واردشدن