to figure up معنی فارسی حساب کردن ، مبلغ ياميزان (چيزي را) پيداکردن واژههای دیگر با معنی «حساب کردن» calculably حساب کردن، شمار کردن، برآورد کردن calculate حساب کردن، شمار کردن، برآورد کردن undercharge کم حساب کردن، کم مطالبه کردن از، کم خرج گذاشتن در (تفنگ) miscalculate بد حساب کردن، اشتباه کردن minculculate بد حساب کردن misreckon بد حساب کردن recalculating دوباره حساب کردن recalculate دوباره حساب کردن. check register بازرسي کردن صورت حساب، واريز حساب کردن، واريز حساب rack up بازي کردن - حساب کردن.