to hold an a معنی فارسی باردادن ديوان منعقد کردن واژههای دیگر با معنی «باردادن» fructified ميوه دادن، بردادن، باردادن fructifies ميوه دادن، بردادن، باردادن fructify ميوه دادن، بردادن، باردادن closet اطاق خلوت، صندوق خانه، گنجه crop حاصل، محصول، چينه دان