to make a pause معنی فارسی ايست کردن مکث کردن توقف کردن درنگ کردن تامل کردن واژههای دیگر با معنی «ايست کردن» stop ايستادن، ايست کردن، توقف کردن check-string ريسمان درشکه که مسافربوسيله ان راننده رابه، ايست کردن اگاهي stand ايستادن، وا ايستادن، ايست کردن stay ماندن، توقف کردن، ايست کردن fetch up توليد کردن، عمل اوردن، ختم کردن halt ايست، درنگ، مکث