to make sit معنی فارسی نشاندن واژههای دیگر با معنی «نشاندن» inlay نشاندن، در چيزي کار گذاشتن، با زراراستن imbed نشاندن، فرو کردن، محاط کردن embed نشاندن، فروکردن، خواباندن inlaid نشاندن، در چيزي کار گذاشتن، اراستن settle نشاندن، قراردادن، جادادن enchase نشاندن، سوارکردن، کارگذاشتن slake فرو نشاندن، کشتن، اب زدن (به) mollified فرو نشاندن، آرام کردن، نرم کردن mollifies فرو نشاندن، آرام کردن، نرم کردن mollify فرو نشاندن، آرام کردن، نرم کردن