to p up معنی فارسی پينه کردن وصله کردن واژههای دیگر با معنی «پينه کردن» indurate سخت کردن، سفت کردن، پينه خورده کردن piece يک تيکه کردن، سر هم دادن، با وصله بزرگتر کردن revamp دوباره رويه انداختن، دوباره وصله يا سرهم بندي کردن، نو نما کردن inure or en عادت دادن، خودادن، اموخته کردن vamp رويه (در کفش يا پوتين)، روه، وصله botch وصله (بدنما)، پينه، کارسرهم بندي botchily وصله (بدنما)، پينه، کارسرهم بندي