to put in an a معنی فارسی خودنمايي کردن خودراجلوه دادن واژههای دیگر با معنی «خودنمايي کردن» show off خودنمايي کردن، ادم خودنما. flare روشنايي خيره کننده ونامنظم، شعله برهنه، خودنمايي کردن perk سربالاگرفتن، سينه جلودادن، راحت نشستن flaunt خراميدن، چميدن، خودفروشي کردن