to setting INTO shape معنی فارسی درست شدن سروصورت گرفتن واژههای دیگر با معنی «درست شدن» get up درست شدن، برخاستن، بلند شدن dentification درست شدن دندان straighten راست کردن، درست کردن، مرتب کردن tauten سفت کردن، درست کردن، مرتب کردن sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي mend تعمير کردن، درست کردن، بهبودي دادن strike off بي زحمت ايجاد شدن، بي زحمت درست کردن.