to take a drive معنی فارسی سواري کردن واژههای دیگر با معنی «سواري کردن» ride سوار شدن، سواري کردن، شناور شدن caroche نوعي کالسکه يادرشکه، درشکه سواري کردن. break the wind در نتيجه کنارزدن هوا کار نفر پشت سر را، آسان کردن (دوچرخه سواري) bicycle دوچرخه، دوچرخه پايي، دوچرخه سواري کردن remount دوباره سوارشدن، دوباره بالارفتن، برگشتن jumble کيک کوچک شبيه حلقه، درهم اميختگي، شلوغي hackney مال سواري، اسب سواري، فرسوده outride در سواري پيش افتادن ازدر برابرطوفان، ايستادگي کردن