to take fun at معنی فارسی دست انداختن استهزاکردن مسخره کردن واژههای دیگر با معنی «دست انداختن» hocus دست انداختن، مچل کردن، شوخي عملي کردن emprise دست انداختن (به)، اقدام کردن (به)، مبادرت کردن (به) emprize دست انداختن (به)، اقدام کردن (به)، مبادرت کردن (به) josh کسي را دست انداختن، شوخي کردن، متلک. backhand cast انداختن قلاب ماهيگيري از پشت دست layup انداختن توپ در حلقه از نزديک و با يک دست mystified گيج کردن، آشفتن، دست انداختن mystifier گيج کردن، آشفتن، دست انداختن mystifies گيج کردن، آشفتن، دست انداختن mystify گيج کردن، آشفتن، دست انداختن