to take on UKtouteikwʌn معنی فارسی تعهد کردن واژههای دیگر با معنی «تعهد کردن» undertake تعهد کردن، متعد شدن، عهده دار شدن undertaken تعهد کردن، متعد شدن، عهده دار شدن underwrite در زير نوشتن يا امضا کردن، تعهد کردن، بيمه کردن underwritten در زير نوشتن يا امضا کردن، تعهد کردن، بيمه کردن underwrote در زير نوشتن يا امضا کردن، تعهد کردن، بيمه کردن pre-engage از پيش بکار گماشتن، تعهد قبلي کردن pre engage از پيش بکار گماشتن، از پيش براي خود تهيه کردن، تعهد قبلي کردن volunteer داوطلب، داوطلب شدن، داوطلبانه آماده شدن warrent اجازه، مجوز، حکم guarantee ضمانت، تعهد، گروگان