to take ones flight معنی فارسی پريدن واژههای دیگر با معنی «پريدن» kickover زدن و پريدن (ژيمناستيک) overjump نسبت به نيروي خود زياد پريدن، بيش از اندازه نيروي خود جستن skydive پريدن از هواپيما با چتر و مانور پيش از، بازشدن چتر steer wrestling پريدن از اسب به گردن گاو و فرود آمدن او، به زمين با پيچاندن گردنش spring board تخته شيرجه (که هنگام پريدن يا شيرجه رفتن، بکار ميرود) splash board گل گير (جلو گردونه که از پريدن گل براننده، جلوگيري ميکند) jump جستن، پريدن، خيز زدن wiggle لوليدن (مانند کرم)، ازاينسو به آن سو پريدن splash line خط شروع غواصي، خط پريدن به آب در غواصي wriggle لوليدن (مانندکرم)، از اين سو به آن سو پريدن، طفره رفتن