tritest UKtraitist معنی فارسی پيش پا افتاده کهنه مبتذل واژههای دیگر با معنی «پيش پا افتاده» humdrum پيش پا افتاده، همه جايي، مبتذل hackneyed پيش پا افتاده، همگاني، کهنه commonplace پيش پا افتاده، معمولي، همه جايي trite پيش پا افتاده، کهنه، مبتذل banal پيش پا افتاده مبتذل، همه جايي، بي مزه bromidic پيش پا افتاده مبتذل، همه جايي، بي مزه flavorlessness پيش پا افتاده مبتذل، همه جايي، بي مزه bathos سقوط ازمطالب عالي بچيزهاي پيش پا افتاده، برگشت، دري وري platitudinarian کسيکه سخنان بيمزه و عاري از لطافت ميگويد، پيش پا افتاده cornball قديمي و مبتذل، لوس و بيمزه، بيلطف و پيش پا افتاده