trray معنی فارسی ماندن منتظر شدن دير کردن منتظر (چيزي)شدن واژههای دیگر با معنی «ماندن» stay ماندن، توقف کردن، ايست کردن upaemia (طب)ماندن، (ماده ويژه پيشاب)در خون remain بجا ماندن، باقي ماندن، ماندن lie over معوق ماندن، بتاخير افتادن، متمايل شدن come through باقي ماندن، دادن، وقوع يافتن oversleep خواب ماندن، پر خوابيدن overslept خواب ماندن، پر خوابيدن perdure پايدار ماندن، باقي ماندن، برجاماندن outstay بيشتر ماندن از stodge درگل ولاي ماندن، در وهل ماندن.، مطلب ملال انگيز