trumeau معنی فارسی وادار آلت واژههای دیگر با معنی «وادار» induce وادار کردن، القا کردن، فراهم کردن persuade وادار کرذن، بران داشتن، اغوا کردن impel وادار کردن، بران داشتن، راندن inducible وادار کردني، قابل اغوا، دلالت پذير impellor وادار کننده، پيش برنده، تشجيح کننده . suasive وادار کننده، ترغيب اميز، تحريک اميز. entrap into با اغفال وادار کردن به ..... change of engagement وادار کردن حريف به تغيير مسير شمشير change of leg وادار کردن اسب به تغيير پا در چهارنعل، کوتاه hopple وسيله اي به پاي اسب براي وادار کردن او، به گامهاي معين در ارابه راني