unclench
معنی فارسی
شل شدن، سست شدن، شل کردن يا شدن.
معنی کامل و مثالها
/-klench´/vt., vi.
● (در مورد چیز گاز گرفته شده یا گیرانداخته یا محکم گرفته) باز کردن، رها کردن، ول کردن، از هم گشودن
he clenched and then unclenched his fists
او مشتهای خود را گره کرد و سپس از هم گشود.
مترادفها
verb active
Unclinch, open.