دیکشنری فارسی

unclench

معنی فارسی

شل شدن، سست شدن، شل کردن يا شدن.

معنی کامل و مثال‌ها

/-klench´/vt., vi.

(در مورد چیز گاز گرفته شده یا گیرانداخته یا محکم گرفته) باز کردن، رها کردن، ول کردن، از هم گشودن

he clenched and then unclenched his fists

او مشت‌های خود را گره کرد و سپس از هم گشود.

مترادف‌ها

verb active
Unclinch, open.

واژه‌های دیگر با معنی «شل شدن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن