دیکشنری فارسی

unduly

UKʌndjuːlai USən'du:lı

معنی فارسی

بي جهت بيخود ناحق من غيرحق زياد بطورنامشروع

معنی کامل و مثال‌ها

/un dōō´lē/adv.

● بیجا، بی خود، بی دلیل، به طور نامناسب

● بیش از حد، به طور افراط آمیز

he was unduly worried

او بی اندازه دلواپس بود.

تعریف انگلیسی

adverb
  1. to an undue degree “she was unduly pessimistic about her future” “Derived from adjective: undue”

مترادف‌ها

adverb
Excessively, in an undue manner, improperly.

واژه‌های دیگر با معنی «بي جهت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن