vacation
معنی فارسی
تعطيل بيکاري مرخصي مهلت آسودگي استراحت
معنی کامل و مثالها
/vā kā´shǝn/n., vi.
● تعطیلات خود را گذراندن، مرخصی رفتن، فرویش گذراندن
we saw many vacationing Japanese
ژاپنیهای فراوانی را که در تعطیلات بودند دیدیم.
to vacation in Shiraz
تعطیلات خود را در شیراز گذراندن
● تعطیل، تعطیلی (تعطیلات)، مرخصی، فراغت، فرویش (فرویشان)
to be on vacation
در تعطیلات بودن
we are allowed to take two weeks of vacation with pay annually
ما مجاز هستیم که هرسال دو هفته مرخصی با حقوق بگیریم.
● (حقوق) دورهی تعطیلی دادگاه
● تخلیه، تهیسازی
● کنارهگیری، برکناری
تعریف انگلیسی
- leisure time away from work devoted to rest or pleasure “we get two weeks of vacation every summer” “we took a short holiday in Puerto Rico”
- the act of making something legally void “Verb Frames:” “Somebody ----s” “Somebody ----s PP”
مترادفها
noun
1. Intermission.
2. Holidays.