دیکشنری فارسی

vicinity

UKvisinitiː USvə'sınətı

معنی فارسی

نزديکي مجاورت جوار همسايگي حومه بستگي نسبت خويشاندوي

معنی کامل و مثال‌ها

/vǝ sin´ǝ tē/n., pl.

گردگیر، مجاورت، نزدیکی

two schools in close vicinity

دو مدرسه‌ی بسیار نزدیک هم

همسایگی، هم محلگی

* in the vicinity of

در نزدیکی، نزدیک به، مجاور، در مجاورت

our school is in the vicinity of a hospital

مدرسه‌ی ما در مجاورت یک بیمارستان قرار دارد.

مترادف‌ها

noun
1. Nearness, proximity, propinquity.
2. Neighborhood, vicinage.

واژه‌های دیگر با معنی «نزديکي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن