اشکال معنی انگلیسی complication difficulty doubt embarrassment hitch knot matter rub severity trouble واژههای انگلیسی با این معنی obstructionist اشکال تراش، کارشکن، کسيکه براي جلوگيري از پيشرفت کارمجلس مي obstructionistic اشکال تراش، کارشکن، کسيکه براي جلوگيري از پيشرفت کارمجلس مي demur اشکال کردن، شبهه کردن، اعتراض کردن troubleshooting اشکال يابي debugging اشکال زدائي geometrical figures اشکال هندسي debug برطرف کردن اشکال، گرفتن پارازيت debug aids ادوات اشکال زدايي، ابزار اشکال زدايي debugging aids وسائل اشکال زدايي program debugging اشکال زدايي برنامه . filet توري داراي اشکال مربع، پشت مازو.، رجوع شود به fillet debugging a program اشکال زدايي يک برنامه similar figures اشکال هماننديا متشابه click art صفحه اي از اشکال و تصاوير که آماده، بريده شدن هستند تا در اسناد کامپيوتري، مورد استفاده قرار گيرند bioastronautics مطالعه اثرات مسافرتهاي فضايي در اشکال، مختلف حيات fashion-plate صفحه اي که اشکال لباس هاي متداول رانشان، ميدهد godroon اشکال محدب حاشيه بشقاب وظروف قديمي که براي، زينت ترسيم ميشود kaleidoscope لوله شکل نما، اشکال نما kaleidoscopical لوله شکل نما، اشکال نما forms of currency انواع پول، اشکال پول demurrable اعتراض پذير، اشکال کردني obstructionism کار شکني، اشکال تراشي error handling به حداقل رساندن احتمال وقوع خطا، روش رفع اشکال acataposis سختي بلع، اشکال عمل بلع، عسرالبلع.