امر معنی انگلیسی affair command edict fiat imperative order ukase واژههای انگلیسی با این معنی hest امر، فرمان، امريه omer امر، دوران، روزه wings (امر.)، نشان داراي دو بال که بهوانورد يا توپچي و، دريا نورد يا ديدبان کار ازموده داده ميشود. pork barrel (امر.)، برنامه دولتي داراي منافع مادي براي اشخاص، تصويب کننده ان يا براي دولت. piece de resistance امر مهم، فقره برجسته، کار پر اهميت imperativeness لحن امر، امريت، قوه امره absurdity امر محال، بيهودگي، حرف نامربوط letter missive امر نامه، اجازه نامه، ابلاغيه bade امر کرده، پيشنهاد داده، فرموده established fact امر محقق، محرز anestablished fact امر محقق categorical imperative امر مطلق matter of fact حقيقت امر، قسمتي ازبازجويي قضايي که وابسته است به پيدا، کردن حقيقت امري superior order امر مافوق، دستور مافوق res judicata امر مختومه، قضيه محکوم بها adjudicated case امر مختومه، قضيه محکوم بها shebang امر مورد علاقه، کار، ابتکار supervenience امر غير مترقبه، رويداد ناگهاني. assigned forces نيروهاي زير امر، نيروهاي مامور به، نيروهاي واگذار شده به lummox (امر.) ادم کودن، ادم ناشي وخام دست. potentia remota امر نادر الوقوع، امر غير محتمل poppycock (امر.) حرف مزخرف، حرف توخالي. factual وابسته بواقع امر potentia propinqua امر محتمل الوقوع