ایستگاه
معنی انگلیسی
depot station terminal
واژههای انگلیسی با این معنی
- station ايستگاه، جايگاه، مرکز
- relay station ايستگاه رله، ايستگاه واسطه
- forward station ايستگاه جلو، پاسگاه جلويي
- superstation ابر ايستگاه، ايستگاه اصلي
- master station ايستگاه اصلي، پست اصلي مخابرات
- substation ايستگاه فرعي، ايستگاه جز
- station master رئيس ايستگاه
- station-master رئيس ايستگاه
- workstation ايستگاه کاري
- termini ايستگاه نهائي، آخر خط، مجسمه نيم تنه انسان که منتهي بستون چار گوش
- terminus ايستگاه نهائي، آخر خط، مجسمه نيم تنه انسان که منتهي بستون چار گوش
- ground position ايستگاه زميني، نقطه تصوير زميني هواپيماي در حال عکاسي
- broadcasting station ايستگاه راديو، ايستگاه راديويي، فرستنده
- air way station ايستگاه کنترل، خطوط هوايي
- coast station ايستگاه ساحلي
- control cubicle ايستگاه فرمان
- control station ايستگاه کنترل
- orienting station ايستگاه توجيه
- height of site ارتفاع ايستگاه، ارتفاع پايگاه، ارتفاع سکوي موشک يا موضع
- remote station ايستگاه دوردست، ايستگاه راه دور
- bus bay ايستگاه اتوبوس
- bus stop ايستگاه اتوبوس
- stationmaster رئيس ايستگاه .
- broadcast station ايستگاه فرستنده