بازی معنی انگلیسی acting enactment game play sport واژههای انگلیسی با این معنی game بازي، بازي شرطي، سرگرمي openness بازي، گشودگي، گشادگي falconine بازي، بازمانند، قوش وار dalliance بازي، طفره، وقت گذراني jeu بازي partie بازي performing بازي گر، بازي دربيار، نمايش دهنده playgame بازي چه، چيز دروغي watermanship اب بازي، قايقراني. dibasic دو بازي، دو عاملي diving اب بازي، غواصي knavery دغل بازي، تقلب، بي شرفي hawking قوش بازي، شکارباباز، سرفه براي بيرون اوردن خلط imposture دغل بازي، شيادي، تزوير hanky panky حقه بازي، دورويي، روباه بازي trapze بند بازي، طناب بند بازي، ذوذنقه . sharp practice حقه بازي، کلاهبرداري، گول زني. sodomyh بچه بازي، لواط، جماع غير طبيعي. hanky-panky حقه بازي، دورويي، روباه بازي falconry قوش بازي، بازداري، بازشکاري free-handedness دست بازي، بخشندگي، سخاوت wargaming بازي جنگ، اجراي بازي جنگ active sodomy بچه بازي، لواط، لواطه buggery بچه بازي، لواطه، لواط