برخلاف معنی انگلیسی against contrarily contrariwise contrary counter despite واژههای انگلیسی با این معنی counterintuitive برخلاف شهود، دور از عقل، برخلاف شم زباني contra-indicate اشاره برخلاف داشتن، راه علاج راجورديگرنشان دادن flareback اشتعال برخلاف مسير عادي شعله، پس زهني شعله . crossed controls بکارگيري سطوح کنترل برخلاف حالت عادي، در مانورهاي ويژه unlawfully بطور نامشروع، برخلاف حق، من غيرحق counteraction اقدام براي بي اثرکردن چيزي، عمل برخلاف reluctantly از روي بي ميلي، برخلاف ميل، اکراها unconstitutional بر خلاف قانون اساسي، برخلاف مشروطيت. unparliamentary غيرپارلماني، برخلاف اصول پارلماني. retroaction عطف به (چيزهاي) گذشته، عطف بماسبق، عمل معکوس counterwork عمل متقابل، خنثي کردن، بي اثرکردن heteroclite بيقاعده، سماعي، اسم بيقاعده unlike ناجور، نابرابر، نامساوي PDA حروف اختصاري Personal Digital Assistant، نام نوعي، کامپيوتر دستي سبک وزن است که براي کاربردهاي شخصي