بموقع معنی انگلیسی apt aptly fit happy pat timely واژههای انگلیسی با این معنی timeous بموقع، بجا، بهنگام timous بموقع، بجا، بهنگام timelier بموقع، بجا، بهنگام timeliest بموقع، بجا، بهنگام timely بموقع، بجا، بهنگام timous or-meous بموقع، بجا، بهنگام well timed بموقع، بجا، بمورد seasonably بموقع just in time درست بموقع، روشي در تدارک مواد که در آن، کالاهاي مورد نظر درست در زمان نياز دريافت prompt payment پرداخت بموقع، پرداخت بي درنگ opportune بجا، بموقع، بهنگام betimes بهنگام، بموقع، زود seasonable درخورفصل، بموقع apropos بجا، بموقع oportunely بجا، بموقع belive کمکم، بموقع خود. punctual دقيق، خوش قول، بموقع newsworthy قابل توجه عامه براي درج در روزنامه، قابل انتشار، جالب و بموقع. occasional اتفاقي، گاه گاهي، متعلق بموقع ويژه recessional تنفسي، تعطيلي، وابسته بموقع دست کشيدن pertinently بطور شايسته، چنانکه مربوط باشد، بطور مقتضي fitly بطورمناسب ياشايسته، چنانکه درخوريالايق باشد، بهنگام fairly منصفانه، بيطرفانه، بطورميانه providentially بقدرت خدا، از مشيت الهي، من جانب الله