به حق معنی انگلیسی just justly well righteous rightful rightfully rightly true واژههای انگلیسی با این معنی pretender مدعي به حق، لاف زن recourse to حق رجوع به justify حق دادن (به)، تصديق کردن، ذيحق دانستن right of reversion حق (به) برگشت، حق استرداد right of pre-emption حق اخذ به شفعه، حق شفعه become entitled to به دست آوردن حق pre-emptive داراي حق اخذ به شفعه، عمل مبني بر اخذ شفعه quasi easement حق شبيه به حق ارتفاق tuitional وابسته به (حق) تعليم tuitionary وابسته به (حق) تعليم jus mariti حق مرد نسبت به دارايي منقول زنش incumbrance حق رهن يا حبس نسبيت به مال غير منقول tonnage rent حق امتيازي که از مواد استخراجي معدن به، نسبت هر تن وصول مي شود quasi entail حق عمري که به مدت عمر ثالث براي متنفع و، اخلاف او برقرار شود chose in action حق مالکيت نسبت به اموالي که در تصرف فرد، نيست bote حق مستاجر به برداشتن چوب براي بعضي مصارف، تاوان، غرامت elapsation فوت، ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان open court محکمه عمومي، دادگاهي که همه مردم حق مراجعه به آن را، دارند maintenance of membership حمايت از عضويت، هرکس حق اشتغال به کار دارد ليکن اگر عضو، اتحاديه اي باشد بايد در صورت عضويت آن preemptive قبضه اي، انحصاري.، وابسته به حق شفعه defacto recognition شناسايي عملي، شناسايي دوفاکتو، شناسايي سياسي کشوري که عملا" مستقل و equitable estate عين مرهونه، در CL مرتهن بالقوه مالک عين مرهونه، مي شود و بعلاوه تاسيسي وجود دارد که deserved درخور، مستحق، سزاوار rio treaty معاهده ريو، پيمان منعقد بين کليه کشورهاي نيمکره، غربي به استثناء کانادا