بهانه معنی انگلیسی cavil excuse extenuation justification plea pretension pretext subterfuge واژههای انگلیسی با این معنی feint بهانه، وانمود، نمايش دروغي make believe بهانه، وانمود pretend بهانه کردن، وانمود کردن، بخرج دادن feign بهانه کردن، وانمودکردن، بخودبستن feigningly بهانه کنان، ازروي تزوير colourable بهانه بردار، صورت دار، فريب اميز picked quarrel نزاعي که با بهانه يا عمداراه انداخته باشند plea عنوان، بهانه، عذر handle دسته، بهانه، دستاويز preternatural غير عادي، بهانه، دستاويز put off طفره، بهانه، عذر put-off طفره، بهانه، عذر cover-shame عذر، بهانه evasive طفره اميز، بهانه اميز، گريزنده feignedly بطورساختگي، ازروي بهانه، باتزوير excuseless عذرناپذير، بهانه برمدار، نبخشيدني inexcusable عذر ناپذير، بهانه بر مدار، غير قابل تصديق dissemble پوشانيدن (درلباس ريا)، پنهان کردن، بهانه کدرن masquerade رقص، با نقاب و هئيت هاي مبدل، رقص مسخره آميز pretence وانمود سازي، تظاهر، اشتباه کاري colorer رنگ، رنگ رو، ظاهر colorlessly رنگ، رنگ رو، ظاهر colorlessness رنگ، رنگ رو، ظاهر colors رنگ، رنگ رو، ظاهر