تحمیل کردن معنی انگلیسی compel dictate enforce exact impose load obtrude saddle superimpose tax thrust واژههای انگلیسی با این معنی cark تحميل کردن، بار کردن، غمگين ساختن ياشدن impose تحميل کردن، گذاردن، وضع کردن horn in تحميل کردن، فرو کردن. put on (vi & vt) :تحميل کردن، گذاردن، صرف کردن put upon تحميل کردن بر، استفاده کردن از، سود بردن از enjoin سفارش کردن به، امرکردن، دستوردادن enjoinder سفارش کردن به، امرکردن، دستوردادن enforce اجراکردن، وادارکردن، مجبورکردن burden بار، مسئوليت، باربري burdensomeness بار، مسئوليت، باربري overburden زيادبارکردن، گران بار کردن، زيادتحميل کردن