دیکشنری فارسی

burdensomeness

UKbəːdnsəmnəs

معنی فارسی

بار مسئوليت باربري ترجيع بارکردن تحميل کردن

تعریف انگلیسی

noun
  1. unwelcome burdensome difficulty

واژه‌های دیگر با معنی «بار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن