دیکشنری فارسی

encumber

USen'kʌmbə

معنی فارسی

بار قيد مانع دست وپاگير اسباب زحمت نان خور

معنی کامل و مثال‌ها

/en kum´bǝr, in-/vt.

(با افزودن بار و غیره) کند کردن، مختل کردن، بازداشتن، دست و بال (کسی را) بستن، بار بر دوش (کسی) گذاشتن، مزاحم شدن

a man encumbered with a heavy load

مردی که بار سنگین دارد

hollow requirements that encumbered peace negotiators

الزامات پوچی که دست و پای مذاکره کنندگان صلح را بسته بود

(راه و لوله و غیره) بندآوردن، گرفتن، سدراه شدن، مانع شدن، (از خرت و پرت) پر کردن

a hallway that was encumbered by piles of furniture

راهرویی که انبوهی از اسباب خانه آن را بند آورده بود

(قرض و ادعا و غیره) گرفتار کردن

encumbered by lack of funds

گرفتار کمبود پول

to encumber an estate with mortgages

ملکی را در گرو رهن گذاشتن

مترادف‌ها

verb active
1. Load, clog, oppress, impede, hinder, obstruct, overload, burden.
2. Embarrass, perplex, entangle, involve, complicate.

واژه‌های دیگر با معنی «بار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن