encumber
معنی فارسی
بار قيد مانع دست وپاگير اسباب زحمت نان خور
معنی کامل و مثالها
/en kum´bǝr, in-/vt.
● (با افزودن بار و غیره) کند کردن، مختل کردن، بازداشتن، دست و بال (کسی را) بستن، بار بر دوش (کسی) گذاشتن، مزاحم شدن
a man encumbered with a heavy load
مردی که بار سنگین دارد
hollow requirements that encumbered peace negotiators
الزامات پوچی که دست و پای مذاکره کنندگان صلح را بسته بود
● (راه و لوله و غیره) بندآوردن، گرفتن، سدراه شدن، مانع شدن، (از خرت و پرت) پر کردن
a hallway that was encumbered by piles of furniture
راهرویی که انبوهی از اسباب خانه آن را بند آورده بود
● (قرض و ادعا و غیره) گرفتار کردن
encumbered by lack of funds
گرفتار کمبود پول
to encumber an estate with mortgages
ملکی را در گرو رهن گذاشتن
مترادفها
verb active
1. Load, clog, oppress, impede, hinder, obstruct, overload, burden.
2. Embarrass, perplex, entangle, involve, complicate.