حقیقت
معنی انگلیسی
fact reality truth verity
واژههای انگلیسی با این معنی
- matter of fact حقيقت امر، قسمتي ازبازجويي قضايي که وابسته است به پيدا، کردن حقيقت امري
- axiom حقيقت آشکار، قضيه بديهي، قاعده کلي
- axiomatically حقيقت آشکار، قضيه بديهي، قاعده کلي
- understatement کتمان حقيقت، دست کم گرفتن.
- suppressio veri کتمان حقيقت
- falsi crimen مخفي کردن حقيقت
- truth drug داروي کشف حقيقت
- thing in itself (فلسفه) حقيقت غايي، شي در نفس خود.
- understate حقيقت را اظهار نکردن، دست کم گرفتن.، از مبالغه خودداري کردن
- untruthful (untruth) خلا ف حقيقت، کذب، ناراستي
- scopolamine اسکوپولامين يا سرم حقيقت، آلکالوئيد تلخ مزه اي که از بعضي نباتات، تيره بادنجاني گرفته مي شود و در مراکز
- apodeictic شامل يا مستلزم بيان حقيقت، قابل توضيح.
- irish bull بيان بظاهر موافق و در حقيقت مخالف.
- realities واقعيت، حقيقت، وجودخارجي ياواقعي
- reality واقعيت، حقيقت، وجودخارجي ياواقعي
- truth راستي، حقيقت، صدق
- fact امرمسلم، حقيقت، چگونگي امر
- factuality امرمسلم، حقيقت، چگونگي امر
- factualness امرمسلم، حقيقت، چگونگي امر
- trueness راستي، حقيقت، صدق
- approving truth دليل قانع کننده، حقيقت مسلم
- facticity واقعيت، حقيقت بودن، راستينگي
- half-truth سخن نيم راست، حقيقت ناقص
- unreality عدم واقعيت، عدم حقيقت.