خویش معنی انگلیسی allied connected consanguineous related relationship relative self واژههای انگلیسی با این معنی kin خويش، خويشاوند، قوم وخويش kinless بي خويش، بيکس relativein law خويش سببي، خويشاوند سببي self tightening نفس خويش را درتنگنا قرار دهنده، برنفس خويش فشار وارد اورنده، خود بخود تنگ شونده . non commital خود داري (کننده) از گرفتار کردن خويش، بويسله تصديق يا تکذيب مطلبي ladida کسکيه در تلفظ و اداهاي خويش خودنمايي مي کند self خود، خويش، خويشتن nepotist حامي خويشاندان، خويش پرست self discharging ازاد سازنده نفس خود، رها کننده خويش، خود بخود ترشح کننده . parricide پدرکشي، مادرکشي خويش کشي، کشتن شخص بزرگوارجمند nepotism طرفداري از خويشاوندان، پشتي از قوم خويش، حمايت ازاقربا self condemned محکوم شده توسط نفس خود، مقصر نزد وجدان خويش. self propulsion حرکت توسط نيروي خود، پيشروي توسط نيروي خويش. patricide پدر کشي، مادر کشي، خويش کسي folk مردم، گروه، دسته shirttail دامن پيراهن، پشت پيراهن.، اطلاعاتي که در آخر مقاله ي روزنامه افزوده German تني، ازيک پدرومادر، اصلي relation وابستگي، نسبت، ربط