دیکشنری فارسی

self

UKself USself

معنی فارسی

خود خويش خويشتن

معنی کامل و مثال‌ها

/self/pron., adj., n., pl.

خود، خویش، خویشتن، نفس

obsessed with self

همه‌اش در فکر خود

analysis of the self

تجزیه و تحلیل خویشتن

she always puts self first

او همیشه خویشتن را ارجح می‌شمارد.

ضمیر، نهاد، سرشت

the conscious self

ضمیر آگاه

by doing that, he showed his true self

با آن عمل نهاد واقعی خود را نشان داد.

(عامیانه) خودم، خودش، خودت، خودتان، خودشان، خودمان

tickets for self and wife

بلیط برای خودم و خانم

today, I feel like my old self again

امروز احساس می‌کنم که دوباره خودم شده‌ام.

رجوع شود به: self-colored

از یک نوع یا رنگ یا جنس یا خاصیت

پسوند به نشان تاکید

myself

خودم

yourself

خودت، خودتان

himself, herself, itself

خودش

ourselves

خودمان

yourselves

خودتان

themselves

خودشان

تعریف انگلیسی

adjective
  1. your consciousness of your own identity
  2. a person considered as a unique individual “one's own self” “self-knowledge” “self-proclaimed” “self-induced”

واژه‌های دیگر با معنی «خود»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن