دیکشنری فارسی

self

UKself USself

معنی فارسی

خود خويش خويشتن

معنی کامل و مثال‌ها

/self/pron., adj., n., pl.

● خود، خویش، خویشتن، نفس

obsessed with self

همه‌اش در فکر خود

analysis of the self

تجزیه و تحلیل خویشتن

she always puts self first

او همیشه خویشتن را ارجح می‌شمارد.

● ضمیر، نهاد، سرشت

the conscious self

ضمیر آگاه

by doing that, he showed his true self

با آن عمل نهاد واقعی خود را نشان داد.

● (عامیانه) خودم، خودش، خودت، خودتان، خودشان، خودمان

tickets for self and wife

بلیط برای خودم و خانم

today, I feel like my old self again

امروز احساس می‌کنم که دوباره خودم شده‌ام.

● رجوع شود به: self-colored

● از یک نوع یا رنگ یا جنس یا خاصیت

● پسوند به نشان تاکید

myself

خودم

yourself

خودت، خودتان

himself, herself, itself

خودش

ourselves

خودمان

yourselves

خودتان

themselves

خودشان

تعریف انگلیسی

adjective
  1. your consciousness of your own identity
  2. a person considered as a unique individual “one's own self”
  3. (used as a combining form) relating to--of or by or to or from or for--the self “self-knowledge” “self-proclaimed” “self-induced”

واژه‌های دیگر با معنی «خود»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن