دیکشنری فارسی

oneself

US'wʌn'self

معنی فارسی

خود

معنی کامل و مثال‌ها

/wun´self´, wunz´-/pron.

خود شخص، خود، به خود، خود را، خودش را، خودش

one should know oneself

آدم باید خودش رابشناسد.

* be oneself

طبق خو و عادت خود عمل کردن، وانمود نکردن، طبیعی رفتار کردن

* by oneself

به تنهایی، تنها، در انزوا، بدون کمک

* come to oneself

به هوش آمدن، شعور پیدا کردن، حس داوری خود را باز یافتن

واژه‌های دیگر با معنی «خود»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن