oneself
US'wʌn'self
معنی فارسی
خود
معنی کامل و مثالها
/wun´self´, wunz´-/pron.
● خود شخص، خود، به خود، خود را، خودش را، خودش
one should know oneself
آدم باید خودش رابشناسد.
* be oneself
طبق خو و عادت خود عمل کردن، وانمود نکردن، طبیعی رفتار کردن
* by oneself
به تنهایی، تنها، در انزوا، بدون کمک
* come to oneself
به هوش آمدن، شعور پیدا کردن، حس داوری خود را باز یافتن