دیکشنری فارسی

ego

US'i:gəu

معنی فارسی

خود نفس من

معنی کامل و مثال‌ها

/ē´gō, eg´ō/n., pl.

خود (انسان خودآگاه)، خویشتن

عزت نفس، خود ارج

failing the test made quite a dent in his ego

رد شدن در امتحان غرور او را جریحه‌دار کرد.

غرور، خودپسندی، خودپرستی، ابرتنی، بادسری، خویش‌کامگی، خودخواهی

his ego did not let him admit his mistake and apologize

غرورش به او اجازه نداد که اشتباه خود را بپذیرد و پوزش بخواهد.

his ego is colossal

خودخواهی او بیش از حد است.

(فلسفه) نفس، منیت، ضمیر

(روان شناسی: آن بخش از روان که توسط حس‌ها با جهان رابطه دارد و کنش را رهبری می‌کند و استدلال می‌سازد و میاندار نهاد id و فراخود superego و نیازهای محیط است) خود، من

ریشه و کاربرد

ریشه

Mid 19th century: from Latin, ‘I’.

مثال

  • He has a big ego.
  • Her ego got in the way of her success.
  • He needs to control his ego.

ترکیب‌های رایج

Big ego Bruised ego Inflated ego Control one's ego

تعریف انگلیسی

noun
  1. an inflated feeling of pride in your superiority to others
  2. your consciousness of your own identity
  3. (psychoanalysis) the conscious mind

مترادف‌ها

noun
[Lat.] (Psychology) Subject, conscious subject, self, me.

واژه‌های دیگر با معنی «خود»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن