ego
معنی فارسی
خود نفس من
معنی کامل و مثالها
/ē´gō, eg´ō/n., pl.
● خود (انسان خودآگاه)، خویشتن
● عزت نفس، خود ارج
failing the test made quite a dent in his ego
رد شدن در امتحان غرور او را جریحهدار کرد.
● غرور، خودپسندی، خودپرستی، ابرتنی، بادسری، خویشکامگی، خودخواهی
his ego did not let him admit his mistake and apologize
غرورش به او اجازه نداد که اشتباه خود را بپذیرد و پوزش بخواهد.
his ego is colossal
خودخواهی او بیش از حد است.
● (فلسفه) نفس، منیت، ضمیر
● (روان شناسی: آن بخش از روان که توسط حسها با جهان رابطه دارد و کنش را رهبری میکند و استدلال میسازد و میاندار نهاد id و فراخود superego و نیازهای محیط است) خود، من
ریشه و کاربرد
ریشه
Mid 19th century: from Latin, ‘I’.
مثال
- He has a big ego.
- Her ego got in the way of her success.
- He needs to control his ego.
ترکیبهای رایج
Big ego Bruised ego Inflated ego Control one's ego
تعریف انگلیسی
- an inflated feeling of pride in your superiority to others
- your consciousness of your own identity
- (psychoanalysis) the conscious mind
مترادفها
noun
[Lat.] (Psychology) Subject, conscious subject, self, me.